تبليغاتX
๑۩۞۩๑ بهترین قالبها در قالبسرا ๑۩۞۩๑ ٌ۩۞۩ٌٌ۩۞۩ٌ زيباترين قالبهاي وبلاگٌ در قالبسرا ۩۞۩ٌٌ۩۞۩ٌ

بنرهاي سايت





لطیفه1

يه آقايي داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه

پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي و دستيابي آن عزيزان

 به اورانيوم غني شده رو ولش کن "خودت چه طوري؟

يه برره ای به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ

 وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ يارو مي گه : آره ، تازه امشب هم مي خوام

ببرمش سينما

فالگير: فردا شوهرتون ميميره!


زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!

بهروز خالي بند رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط مسابقه از بغليش

ميپرسه: ببخشيد، اينا واسه چي دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول

جايزه ميدن. بهروز خالي بند يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس بقيشون واسه چي

 دارن ميدون؟!

سهراب ميره مسابقه بيست سوالي،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه:

جواب خياره،  فقط تو  زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غلامه

ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غلام ميگه: بابا اين عجب خيار گنده‌ايه

 

 يه بچه مومني سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: بابا اين چه كاريه

ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!!

 

 یه گيجي ميره زير ماشين، رفقاش با دمپايي و سنگ ميزنن درش ميارن!

معلمه از شاگردش ميپرسه: دو دو تا چند تا ميشه؟ پسره ميگه: شونزده تا! يارو

شاكي ميشه، ميگه: همين خنگ بازيا رو در مياري كه الان دو ساله مهمون مايي! دو

دو تا ميشه چهارتا، ديگه اگه خيلي بشه، ميشه هشت تا!

يه  مشنگي يهو  بي هـوا  مياد تو اتاق ، خفه ميشه

 

بامشاد دنبال دزد ميكنه، از دزده جلو ميزنه!

معتاده ميره لباس فروشي،‌ ميگه:‌ ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:‌بعله.  طرف

 ميگه: بي‌زحمت دونخ بدين

      یارو میره بازار کدو بخره در مغازه که میرسه اسم کدو رو یادش میره میگه:

      ببخشید اقا گلابی خانواده دارید؟؟؟

    

 يه چوب كبريته سرش رو مي خوارونه آتيش مي گيره

   

  حسن داشت آب جوش ميريخته توي باغچه! بهش ميگن: چرا آب جوش ميريزی تو

      باغچه؟؟ ميگه: آخه چاي كاشتم.

 

      دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیه

      الّلهم اتصلنا الاينترنت،الّلهم اعتني کانکشن في دنيا والاخرت،

      انا نعوذبک من کلّه ويروس الخبيس الّلعين و الملعونيه و

      انّا نعوذبک من الديسکانکشن في الدنيا والاخره

      امين يا رب العالمين---------->كانكتينگ100

 

 

      میدونی بزرگترین ارزوی یه جوجه تیغی چیه؟

      اینه که حتی برای یه بار یکی دست نوازش رو سرش بکشه.

 

      اخه بز، خر ، گوسفند ، الاغ ، میمون ، گورخر ، گاو ، بوزینه ، کنه،.........

      این همه حیوون . چرا شیر شد سلطان جنگل؟

 

      يه مرده تو رستوران غذاش و مي زاره روي ميز و مي ره دستشويي براي اينكه كسي

      به غذاش دست نزنه يه يادداشت مي زاره كنارش كه كسي به غذاي من دست نزنه زيرش

      هم امضا مي كنه قهرمان بوكس. بعد مياد مي بينه غذاش نيست و جاش يه يادداشته

      كه نوشته: من غذات و بردم. قهرمان دو !

 

      شيطون اكس ميزنه

      مردم رو به راه راست هدايت مي كنه

   

  مرد: قسم مي‌خوري كه منو به خاطر پولهايم دوست نداري؟

 زن: هزارتومن بده تا  قسم بخورم

 

رضا داشته خاطره تعريف ميكرده، ميگه: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، ‌البته سال چهل و نه دو نفر خيلي بود!!!

 

 

خشايار با دو تا خيار در دست ميره توي يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟

بقاله ميگه: بله. خشايار ميگه: پس بي زحمت اين دوتا رو هم بشور!!!

غضنفر از يكي ميپرسه قبله كدوم طرفه؟! يارو نشونش ميده، غضنفر ميگه:‌ بايد

خيلي برم؟!!!





 

لطیفه 1

   به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟

 

 اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

 

      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

 

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 

پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 

اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 

پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

 

مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

 

روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

 

شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

 

اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»

 

معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »

 

اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»